تبليغاتX
سرگیجه

سرگیجه

I was not there...

+ نوشته شده در  شنبه 1 فروردین1388ساعت 20:14  توسط me  | 

...
_ Does it mean that you are bisexual?
_ I see no reason to label everything. I am me.
...

+ نوشته شده در  شنبه 2 شهریور1387ساعت 23:45  توسط me  | 

عجب فیلم زیبایی بود این "Once Upon A Time In The West" ... 

+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 22:41  توسط me  | 


نبوغ = WALL-E

پ.ن. ۱: حتی  WALL-E =: نبوغ

پ.ن. ۲: ایضا در مورد Presto

+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 22:25  توسط me  | 


Komm, süßer Tod, komm selge Ruh!
Komm führe mich in Friede,
Weil ich der Welt bin müde,
Ach komm! ich wart auf dich,
Komm bald und führe mich,
Drück mir die Augen zu.
Komm, selge Ruh!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 19:26  توسط me  | 

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 2:44  توسط me  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 1:3  توسط me  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 22:10  توسط me  | 


>> حل مسأله مشکل ریاضی توسط امام خمینی

کامنت­ها رو از دست ندین! خیلی با حالن!

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 23:53  توسط me  | 

لباس صورتی خیلی به سیاها میاد.
+ نوشته شده در  دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 17:21  توسط me  | 


>> خبر

جدا باید به جمهوری اسلامی و تمام نوابغش احسنت گفت! من که دیگه کم آوردم! فانتزی ث ک ث ی از نوع اسلامی!!!
LMAOPIMP + ROTFLWTIME !!!

پ.ن: رکوع!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 21:12  توسط me  | 


! LMAOPIMP + ROTFLWTIME

1 و 2 و 3 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 2:52  توسط me  | 

وایرلس کوکا کولا؟!  در منزل ما؟!؟!

پ.ن. ۱: توجه کنید که «کولا» و «ما» هم قافیه هستند.

پ.ن. ۲: پس ورد میخواد.

پ.ن. ۳: چرا من اینقدر بامزه ام؟!

+ نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت 4:3  توسط me  | 


سوپر بول!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 2:34  توسط me  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 8:37  توسط me  | 

Us, Us, Us, Us, Us, Us, Us...

 

& them, them, them, them, them, them, them...

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 12:58  توسط me  | 

"Today I feel that in Persona -- and later in Cries and Whispers -- I had gone as far as I could go. And that in these two instances when working in total freedom, I touched wordless secrets that only the cinema can discover."  
                                                                                                     
Ingmar Bergman

با در نظر گرفتن این که برگمن یکی از بزرگترین سینماگران تاریخ بوده است، نتیجه منطقی جملات فوق این می­شود که «پرسونا» باید اثری منحصر به فرد و بی­همتا باشد، و به نظر من به معنای واقعی کلمه همین طور است. «پرسونا» قله­ای دسترسی ناپذیر در تاریخ هنر سینما است. در حافظه سینمایی­ام کمتر فیلمی را سراغ دارم که در تمامی ابعادش به این اندازه کامل و غنی باشد.

اولین چیزی که می­خواهم درباره «پرسونا» به آن اشاره کنم، سیالیت و انعطاف خاصی است که محتوای فیلم دارد. اگر بعد از تماشای «پرسونا» از خود بپرسید که موضوع این فیلم چه بود، احتمالا خواهید دید که جواب ساده و سر راستی برای این سؤال ندارید؛ این امر از تنوع تم­های جاری در فیلم نشأت می­گیرد. تم­های اصلی این فیلم، هرکدام می­توانند به تنهایی موضوع یک فیلم مستقل باشند، اما رویکرد «پرسونا» به این مضامین به گونه­ای است که هیچ کدام از آنها را نمی­توان تم غالب و محوری تلقی کرد. هیچیک بر دیگری اولویت ندارد؛ کارگردان همه تم­ها را موازی هم پیش می­برد، و در ترکیب آنها به طرز عجیبی موفق است. در ابتدای فیلم با «الیزابت» آشنا می­شویم: هنرپیشه­ای که به طور ناگهانی تصمیم گرفته سکوت کند و در بیمارستان روانی بستری شده است. سکوت الیزابت از آن سنخی که در سایر فیلم­ها سراغ داریم (مثلا به معنی قطع ارتباط با دیگران یا روی­گردانی از جامعه و ...) نیست، بلکه بعد فلسفی دارد: الیزابت از نقش بازی کردن (هم در مفهوم حرفه­ای و هم در زندگی روزمره خود) خسته و دلزده شده است، بنابراین سکوت می­کند تا دیگر مجبور نباشد پشت پرسونای کلمات پنهان شود.* برگمن به هیچ وجه به دنبال این نیست که برای وضعیت الیزابت چاره اندیشی کند و آن را به سرانجام مشخصی برساند، لذا فیلم را کاملا خارج از این مسیر نگه می­دارد. در پایان فیلم هم تنها چیزی که بر زبان الیزابت جاری می­شود، “Nothing” است، که نشان می­دهد هیچ تغییری در وضعیت او ایجاد نشده است (از آنجایی که در این مرحله بین واقعیت و رویای آلما مرز روشنی وجود ندارد، واقعی بودن این رخداد نیز در هاله­ای از ابهام است). «نقش بازی کردن» یکی از تم­های آشنای برگمن است، اما او نمی­خواهد فیلم را در این چهارچوب محدود کند: شخصیت دیگری داریم به نام آلما، که مأمور پرستاری از الیزابت است، و به نظر می­رسد تفاوتهای زیادی با وی دارد. کارگردان این دو شخصیت را به مکانی دور از دیگران می­فرستد تا آنها را در مقابل هم قرار دهد. تقابل بین شخصیت­های این دو زن، و تقابل سکوت و کلام، دومین تم فیلم را می­سازد. اما تم سومی هم داریم که بر مبنای وحدت و یگانگی است. رویکرد متفاوت برگمن در اینجا هم خود را نشان می­دهد: روند فیلم به گونه­ای نیست که تضادها رفع شوند و جای خود را به یگانگی بدهند، بلکه هر دو تم تا پایان فیلم حضور دارند؛ در واقع بعد از سکانسی که آلما به طور پنهانی نامه الیزابت را می­خواند، هر دو تم پررنگ­تر می­شوند. تقابل این دو تم در سکانسی که همسر الیزابت به خانه ویلایی می­آید، به اوج می­رسد. این سکانس یکی از درخشان­ترین و فراموش نشدنی­ترین قسمتهای فیلم است.

از لحاظ بصری، چهره­ها سوژه اصلی این فیلم هستند. تک تک کلوزآپ­ها و نماهای دونفره فیلم را می­توان شاهکار به حساب آورد. زیبایی چهره­ها در کلوزآپ­های برگمن ابعاد جدیدی می­یابد، و مفهوم یکی شدن در نماهای دونفره به بهترین شکل ممکن تجلی پیدا می­کند. نقطه اوج خلاقیت بصری برگمن، کلوزآپ معروفی است که وی آن را از ادغام چهره­های لیو اولمان و بیبی اندرسون به دست آورده است؛ حتی خود این بازیگرها نیز در مصاحبه­هایشان اعتراف می­کنند که در تشخیص صاحب این چهره دچار مشکل شده­اند! صحنه­های دیگری نیز در فیلم وجود دارند که جزو دسته بالا نیستند و معمولا اشاره چندانی به جنبه بصری­شان نمی­شود. مثلا صحنه­ای که در آن الیزابت را می­بینیم که از طریق تلویزیون بیمارستان در جریان اخباری از تحولات ویتنام قرار می­گیرد؛ کمپوزیسیون هنرمندانه این صحنه کاملا با محتوای احساسی آن همخوانی دارد (بی پناهی و درماندگی انسان در برابر واقعیات هولناک جهان خارج) و نمونه اعلایی از هماهنگی فرم و محتوا به شمار می­رود.

در مورد جنبه­های روانشناختی «پرسونا» آن قدر گفته و نوشته­اند که من نیازی به نوشتن در این باره نمی­بینم. تعابیر بسیار متنوعی از این فیلم وجود دارد و نقطه قوت فیلم همین چندلایه بودن است که همه این تعابیر را در آن واحد مجاز می­سازد. اما تأکید بیش از حد بر تعابیر روانشناختی و سمبلیک نباید ما را از زیبایی واقعی این فیلم غافل سازد. فراموش نکنیم که خود برگمن از این فیلم به عنوان A Poem In Images یاد می­کند، و چنین شعری را نمی­توان به کلمات فروکاست. برجسته­ترین نمود این خصلت را در تصاویری می­بینیم که زنجیره­وار در ابتدای فیلم می­آیند.

پ.ن: سکوت ناگهانی الیزابت در میانه اجرایی از نمایش «الکترا» آغاز می­شود. آیا برگمن برای انتخاب این نمایش دلیل خاصی داشته است؟

* دیدگاهی تقریبا مشابه را در کتاب «خداحافظ گاری کوپر» می­توان یافت: «...تیلی جز آلمانی و فرانسه زبانی بلد نبود و لنی هم هیچیک از این زبانها را نمی­دانست. به علت این حجاب بی­زبانی که میانشان کشیده شده بود منظور هم را خوب می­فهمیدند. در زمینه روابط انسانی از این بهتر نمی­شد تصور کرد...»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت 20:21  توسط me  | 


لرد هنری:
 راستی راستی شما جدا مفتون دوریان شده­اید؟
دوشس:    خودم هم سر در نمی­آورم. دلم می­خواست بفهمم.
_               چنین علمی قهرا مشئوم است. انسان از چیزهای سایه روشن و غیرمحقق لذت می­برد.
                 هر چیزی در هوای مه آلود تردید زیباست.
_               خطر گمراهی را چه می­گویید؟ ممکن است آدم در هوای مه آلود راه را گم کند.
_               اهمیتی ندارد. تمام راهها به یک نقطه می­رسند.
_               این مقصد کدام است؟
_               ناکامی...

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت 23:22  توسط me  | 


دوریان گری:
 راست است که شما تأثیر خیلی بدی روی دوستانتان دارید؟
لرد هنری:    تأثیر خوب معنی و مفهوم ندارد. هر تأثیری ذاتا غیراخلاقی است.

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 14:15  توسط me  | 


«من عاشق چیزهای ساده و عادی هستم چون اینها آخرین پناهگاه روحهای پیچیده است.» (لرد هنری)

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 آذر1386ساعت 22:53  توسط me  |